بخش ۱۴ - حکایت در حلم و بردباری نوشیروان
سنایی غزنویحاجبی برد جام نوشروان
دید آن شاه و کرد ازو پنهان
دل خازن ز بیم شه برخاست
جام جستن گرفت از چپ و راست
خازن از بیم جان خود بشتاب
هرکسی را همی نمود عذاب
جان خازن بتافت از پی جام
گشت از بیم شاه خون آشام
به امید و به راحت و غم و درد
هرکسی را مطالبت می کرد
شاه گفتش مرنج و باد مسنج
بی گنه را مدار در غم و رنج
دل خود را به جای خود بازآر
بی گنه را بدین گنه مازار
چیست بهتر ز خیره جوشیدن
پرده ای بر گناه پوشیدن
کانکه برداشت جام ندهد باز
وانکه دانست فاش نکند راز
شاه روزی میان رهگذری
دزد خود را بدید با کمری
کرد اشارت به خنده بی باری
کین از آن جام هست گفت آری
