بخش ۲۵ - در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان
سنایی غزنویبشنو تا ابوحنیفه چه گفت
صفه عقل خویش را چون رفت
که سفیهی چو داد دشنامش
گشت خامش ز گفتن خامش
گفت از این ژاژ او چه آزارم
آنچه او گفت بیش بنگارم
گر چنانم بشویم آن از خود
ورنه ام با بدی چه گویم بد
زو بهم چونکه عیب خود جویم
ورنه چه او چه من که بد گویم
مرد دین دار همچنین باشد
کز برون وز درونش دین باشد
نه خرد جستن مراد خودست
از دو بد به گزین کنی خردست
گرچه با خام طبع تو نپزد
تو چنان زی برو که از تو سزد
گر کسی عیب تو کند بشنو
وآنچه عیبست جملگی بدرو
باغ دل را تو از بدی کن پاک
تا برآید نهال تو چالاک
گر کند عیب از دو بیرون نیست
یا بود یا نه بر دو رای مایست
