بخش ۴۴ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازدهگانه - سنایی غزنوی | ناهیدبخش ۴۴ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازدهگانه
سنایی غزنویآنکه بر مملکت ظهیرست او
خلق را در بهی بشیر است او
عالم بر و آسمان آمان
مایه و مادر نتیجه جان
خلق را بر بهی بشیر شده
بر همه مملکت ظهیر شده
بر عمیدان مملکت سالار
شاه را بر گزیده بر هر کار
معتمدگاه دخل و خرج جهان
کرده از بر به جمله درج جهان
لذت روح دان خط خوبش
نکند کس به حرف منسوبش
گشته از درج یک به یک پیدا
همچو برج دوپیکر جوزا
عقل گمره ز شکلهای رفیع
روح واله ز نقشهای بدیع
گر نه ار تنگ مانی است آن خط
چشم بد دور سخت با معنی ست
لفظ و معنی به یکدگر جفتست
گشته از هر سویی بدو پویان
خانه او ز کعبه خود چه کم است
آب و لؤلؤ و جان صفاوت اوست
ابر و دریا و کان سخاوت اوست
در همه کارها ورا مدد اوست
جود او را کرانه پیدا نیست
چون سخایش سحاب و دریا نیست
گاه تدبیر و رای و گاه سخن
چون حرم گشته بر صغار و کبار
همه با ساز و اسب و زین گشته
سحر او همچو مال اوست حلال
گر به کار افکند نهان را او
علم ظاهر چو خنده کرده عیان
سر باطن چو غمزه گفته نهان
خط و معنی وی ز ظلمت و نور
هست چون زلف حور بر رخ حور
از سواد و بیاضش از پی مزد
هم نکودار اصل و فضل و کرم
زانکه داند که با کمال وجود
زانکه دریا و ابر و کان به عطا
زر کجا یافت هرکه جانی کند
اندر آن دم که خوش زبان باشد
گوش را لفظ او چو جان باشد
هر دم آرد پدید زمزم و نیل
شده در کار ملک و دین بیدار
دین و دولت فزوده زو مقدار
زان نکو اعتقاد و رای رزین
حور را حرز و هیکلست آن خط
چون سر کلک در زند به دوات
که من این نوع تا که بودستم
بحر و کشتی و باد کرده به هم
تا جهانست و هست لیل و نهار
که جهان را ز علم او شب و روز
هست دی ماه خوشتر از نوروز