بخش ۱۱ - فی مذمةالاعداء و نصیحةالاولیاء
سنایی غزنویای منیری نمود مهتابت
بس بود سایه ریسمان تابت
نشود هیچ مردم مصلح
هرگز از دست دیو لایفلح
همچو مار از بدی و منحوسی
همه ساله شکار طاوسی
تا کت آموخت اختیار بدی
که میاموز دی و مه خوردی
عامه بهر طعام چون انعام
با سرپست دام و مست مدام
زانکه در کاملان بود همه جود
نبود بی فلاح مرد سجود
گر هراسد ز بی خرد مردم
از بدان ترسد و ز بد مردم
آن نترس خدای ترس خودست
تن که در طمع نیک و ترس بدست
ای عفااللٰه ز دیو سیرتشان
که ازین سان بود بصیرتشان
