بخش ۳۷ - اندر هجو حکیم طالعی گوید
سنایی غزنویوین دگر هست شاعری به دروغ
که ندارد سخنش ایچ فروغ
چون پیازست شعرش ارچه نکوست
تا به پایان چو بنگری همه پوست
دل و جان تیره همچو توده گرد
دهن و کون یکی چو مهره نرد
هزل شعرش سعیر صورت و هوش
سخنش زمهریر شه ره گوش
خانه جغد هست چون خوانش
نخرد کس به تره ای نانش
دردسر زاد زو که در تدبیر
تیز و عریان و گنده بود چو سیر
راست گویی حکیم صابونی است
مایه خبث و جهل و مأبونی است
شاعری بی حفاظ و بی خردست
در سفاهت بسان جد خودست
