بخش ۳۸ - دیگری را گوید
سنایی غزنویبوده مامات اسب و بابات خر
تو مشو تر چو خوانمت استر
بدخو از بی نکاح زاده بتر
زانک ازو بار به کشد استر
رو که دین را به شعرک و ناموس
نیک پی کور کردی از سالوس
کانکه با چشم عنکبوت بود
مگسش تخم عنزروت بود
از پی شوخ چشمی ای ناکس
دیده صیقل زنی بسان مگس
عقل من چون حدیث تو شنود
گوید ارچه سر توش نبود
کان چو طبع خلاف شورانگیز
وان چو دست بهار رنگ آمیز
بخورد چشم او چو نوش مگس
چشم دیگر کسان خورد کرگس
نوحه نوحه گر بسی خوشتر
از سخنهای وعظ مادر غر
تا حکیم زمانه احمق شد
دل او عشق باز یرمق شد
هرگز از بهر یک نماز خدای
نبشسته دو دست و روی و نه پای
