رباعی شمارهٔ ۱۴۲
گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد
۴۲۱ شعر از سنایی غزنوی
گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد
بادی که ز کوی آن نگارین خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد آبی که ز چشم من فراقش ریزد هر ساعتم آتشی به سر بربیزد
ای آنکه برت مردم بد دد باشد وز نیکی تو یک هنرت صد باشد دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشد گر مردم نیک بد کند بد باشد
دشنام که از لب تو مهوش باشد دری شمرم کش اصل از آتش باشد نشگفت که دشنام تو دلکش باشد کان باد که بر گل گذرد خوش باشد
تو شیردلی شکار تو دل باشد جان دادنم از پی تو مشکل باشد وصل تو به حیله کی به حاصل باشد مدبر چه سزای عشق مقبل باشد