رباعی شمارهٔ ۱۸۶
ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد این نگارین خورشید
۴۲۱ شعر از سنایی غزنوی
ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد این نگارین خورشید
یک ذره نسیم خاک پایت بوزید زو گشت درین جهان همه حسن پدید هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید بفروخت دل و دیده و مهر تو خرید
گویی که من از بلعجبی دارم عار سیب از چه نهی میان یکدانه نار این بلعجبی نباشد ای زیبا یار کاندر دهن مور نهی مهره مار
چون از اجل تو دید بر لوح آثار دست ملک الموت فرو ماند از کار از زاری تو به خون دل جیحون وار مرگ تو همی بر تو فرو گرید زار
روز از دو رخت به روشنی ماند عجب آن مقنعه چو شب نگویی چه سبب گویی که به ما همی نمایی ز طرب کاینک سر روز ما همی گردد شب