رباعی شمارهٔ ۲۲۹
هر چند بود مردم دانا درویش صد ره بود از توانگر نادان بیش این را بشود جاه چو شد مال از پیش و آن شاد بود مدام از دانش خویش
۴۲۱ شعر از سنایی غزنوی
هر چند بود مردم دانا درویش صد ره بود از توانگر نادان بیش این را بشود جاه چو شد مال از پیش و آن شاد بود مدام از دانش خویش
تا بشنیدم که گرمی از آتش تب گرمی سوی دل بردم و سردی سوی لب مرگست ندیمم از فراقت همه شب تب با تو و مرگ با من این هست عجب
دی آمدنی به حیرت از منزل خویش امروز قراری نه به کار دل خویش فردا شدنی به چیزی از حاصل خویش پس من چه دهم نشان ز آب و گل خویش
آراست بهار کوی و دروازه خویش افگند به باغ و راغ آوازه خویش بنمای بهار را رخ تازه خویش تا بشناسد بهار اندازه خویش
از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد شد بیش