رباعی شمارهٔ ۳۱۵
گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو به من
۴۲۱ شعر از سنایی غزنوی
گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو به من
اکنون که ستد هوای تو داد از من گر جان بدهم نیایدت یاد از من مسکین من مستمند کاندر غم تو می سوزم و تو فارغ و آزاد از من
گه یار شوی تو با ملامت گر من گه بگریزی ز بیم خصم از بر من بگذار مرا چو نیستی در خور من تو مصلح و من رند نداری سر من
با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمین تن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی ندیدم چو تو من
ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر تست خار بر دیده من