رباعی شمارهٔ ۶۶
تنگی دهن یار ز اندیشه کمست اندیشه ما برون هستی ستم ست گر هست به نیستی چرا متهمست ار نیست فزونشدست ور هست کمست
۴۲۱ شعر از سنایی غزنوی
تنگی دهن یار ز اندیشه کمست اندیشه ما برون هستی ستم ست گر هست به نیستی چرا متهمست ار نیست فزونشدست ور هست کمست
هر روز مرا ز عشق جان انجامت جانیست وظیفه از دو تا بدامت یک جان دو شود چو یابم از انعامت از دو لب تو چهار حرف از نامت
آنجا که سر تیغ ترا یافتن ست جان را سوی او به عشق بشتافتن ست زان تیغ اگر چه روی برتافتن ست یک جان دادن هزار جان یافتن ست
آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست بر من ز من از صفات هستی بدنست تا ظن نبری که هستی من ز منست آن سایه ز من نیست که از پیرهنست
چون دوست نمود راه طامات مرا از ره نبرد رنگ عبادات مرا چون سجده همی نماید آفات مرا محراب تو را باد و خرابات مرا