شمارهٔ ۱
دیدن روی تو را محرم نباشد چشم ما دیده از جان ساخت باید دیدن روی ترا از رخ و روی تو رنگی تابناک آمد بچشم وز سر زلف تو بویی سر بمهر آمد بما گر بیاد روی گلرنگ تو درخاکم نهند تا بحشر ا
۵۸۲ شعر از سیف فرغانی
دیدن روی تو را محرم نباشد چشم ما دیده از جان ساخت باید دیدن روی ترا از رخ و روی تو رنگی تابناک آمد بچشم وز سر زلف تو بویی سر بمهر آمد بما گر بیاد روی گلرنگ تو درخاکم نهند تا بحشر ا
هر چه غیر دوست اندر دل همی آید ترا جمله ناپاکست و تو پاکی نمی شاید ترا ور تو ذکر او کنی هر گه که ذکر او کنی غافلی از وی گر از خود یاد می آید ترا زهر با یادش زیان نکند ولی بی یاد او
دل زمن برد آنکه جان را نزد او مقدارنیست یک جهان عشاق را دل برده ودلدار نیست هرکه ترک جان کند آسان بدست آرد دلش گر بدست آید دل او ترک جان دشوار نیست در بلای عشق او بی اختیار افتاده
مرا بغیر تو اندر جهان دگر کس نیست بجز تو دل ندهم کز تو خوبتر کس نیست بچشم حال چو ما را خبر معاینه شد بعین چون تو ندیدیم و در خبر کس نیست مرا که دیده دل از تو روشنی دارد بهر کجا نگر
عاشقان را در ره عشق آرمیدن شرط نیست وصل جانان را نصیب خویش دیدن شرط نیست بربلا و نعمت ارحکمت دهد چون زآن اوست نعمتش را بر بلای او گزیدن شرط نیست گر ترا سودای خورشید جمال او بود همچ