شمارهٔ ۱۸۶
سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد نمیرد تا ابد آن کس که او را چون تو جان باشد رخت در مجمع خوبان مهی بر گرد او انجم تنت در زیر پیراهن گل اندر پرنیان باشد نگاری را که موی او سر
۵۸۲ شعر از سیف فرغانی
سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد نمیرد تا ابد آن کس که او را چون تو جان باشد رخت در مجمع خوبان مهی بر گرد او انجم تنت در زیر پیراهن گل اندر پرنیان باشد نگاری را که موی او سر
دین و دنیا از آن من باشد اگر او دلستان من باشد دارم از جان خویش دوسترش اگر آن دوست جان من باشد آن حلاوت که در لبست او را اگر اندر لبان من باشد من گمان می برم که روح القدس هر شبی می
این حسن و آن لطافت در حور عین نباشد وین لطف و آن حلاوت در ترک چین نباشد ماهی اگر چه مه را بر روی گل نروید جانی اگر چه جان را صورت چنین نباشد از جان و دل فزونی وز آب و گل برونی کین
عمر بی روی یار چون باشد بوستان بی بهار چون باشد عشق با من چه می کند دانی آتش و مرغزار چون باشد چند گویی که باغمش چونی ملخ و کشتزار چون باشد بار بر سر گرفته ره درپیش رفته در پای خار
کفر عشقت می کند منع از مسلمانی مرا بند زلفت می کند جمع از پریشانی مرا آن صفا کز کفر عشقت در دلم تأثیر کرد هرگز آن حاصل نیاید زین مسلمانی مرا پادشاه عشق اسیرم کرد و گفتا بعد ازین با