شمارهٔ ۱۷
سیف فرغانیترا که از پی دنیا ز دل غم دین رفت
ز مال چندان ماند و ز عمر چندین رفت
برای دنیی فانی ز دست دادی دین
نکرد دنیا با تو بقا ولی دین رفت
چراغ فکر برافروز و در ضمیر ببین
که پس چه ماند از آن کس که از تو پیشین رفت
ز خانه تا در مسجد نیامد از پی دین
ولیکن از پی دنیا ز روم تا چین رفت
نه گند بخل ازین سروران ممسک شد
نه بوی نفط ازین اشتران گرگین رفت
بدست مردم بی خیر مال و ملک بود
عروس بکر که اندر فراش عنین رفت
ایا مقیم سرا زآن سفر همی اندیش
که از سرای برآید فغان که مسکین رفت
اگر چه جامه درد وارث و کند ناله
بماند وارث شادان و خواجه غمگین رفت
یقین شناس که منزل بغیر دوزخ نیست
بر آن طریق که آن کوربخت خود بین رفت
بدین عمل نتواند رهید در محشر
که در مصاف نشاید بتیغ چوبین رفت
