شمارهٔ ۶۳
سیف فرغانیبه نزد همت من خردی ای بزرگ امیر
امیر سخت دل سست رای بی تدبیر
به عدل چون نکند ملک را بهشت صفت
اگرچه حور بود ز اهل دوزخست امیر
تو ای امیر اگر خواجه غلامانی
تو بنده ای و ترا از خدای نیست گزیر
جنود تیغ {تو} آنجا سپر بیندازند
که بر تو راست کنند از کمان حادثه تیر
ز تو منازل ملکست ممتلی از خوف
ز تو قواعد دین نیست ایمن از تغییر
ببند و حبس سزایی که از تو دیوانه
امور دنیی و دین در همست چون زنجیر
دلت که هست به تنگی چو حلقه خاتم
دراو محبت دنیاست چون نگین در قیر
ربوده سیم بسی و نداده زر به کسی
