شمارهٔ ۸۳
سیف فرغانیای خجل از رخ تو ماه تمام
آفتابی و سایه تو انام
دیدنی جز رخ تو نیست حلال
خوردنی جز غم تو نیست حرام
می شود انگبین چو بوسه دهد
لب لعل تو بر کناره جام
از حدیث لبت به شیرینی
چون شکر شد زبانم اندر کام
از در تو ثنا بود نفرین
وز لب تو دعا بود دشنام
همچو پسته ز نسبت چشمت
خنده در پوست می زند بادام
زر ندارم که ریزم اندر پات
مردمم جان نمی دهند به وام
دل من از هوات مضطر گشت
باد از بحر می برد آرام
ختم کردیم عشق را بر تو
قطع کردم نماز را به سلام
عاشق تو ز غیر مستغنی ست
تیغ چوبین نمی خوهد بهرام
جان و دل سوی طاق ابروی تو
رو به محراب کرده همچو امام
