شمارهٔ ۶۹
ابراهیم شاهدی ددهدرد تو جان من به جز این تن نمی کشد
این بخیه غیر رشته و سوزن نمی کشد
دل را اگر چه نزد رقیبان بود دوا
سازد به درد و منت دشمن نمی کشد
بی سرو قد و سبزه خط و گل رخت
دل سوی باغ روضه رضوان نمی کشد
روی تو آفتاب و به هرجا کشید تیغ
من سوختم ز حسرت و بر من نمی کشد
تا شاهدی به دیده دل دید روی یار
منت دگر ز دیده روشن نمی کشد
