شمارهٔ ۱۰۹
اسیر شهرستانیتا چند خبر پرسی از بی سروسامان ها
دیوانه کجا باشد در کوه و بیابان ها
شوریده تر ای قمری آشفته تر ای مجنون
او سرو گلستان ها من خار بیابان ها
آشفته شوم بی تو آسوده شوی بی من
دیدارپرستی ها منت کش حرمان ها
آمیزش یک رنگی آیینه تماشا کن
گرد من و بوی گل سرکار چراغان ها
دلتنگی عالم را ضامن شده ام بی تو
خاکم نزند آبی بر روی گلستان ها
عشق من و خوی تو آیینه رسوایی
رنگ گل و جوش می پیدایی و پنهان ها
سرکرده گل هایی دیوانه اسیر از تو
تا کی نشود نظمش سر دفتر دیوان ها
