شمارهٔ ۴ - آرزو
شاطر عباس صبوحیاگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم را
شمارم مو به مو شرح غم شب های تارم را
برای جان سپردن کوی جانان آرزو دارم
که شاید با دو سیل او برد خاک مزارم را
ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن
به باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را
بگرد عارضش چون سبز شد خطمن به دل گفتم
سیه بین روزگارم را خزان بنگر بهارم را
تمنا داشتم عین وصالش در شب هجران
صبا بویی از آن آورد و برد از دل قرارم را
بدان امید از احسان که در پایش فشانم جان
که از شفقت به دست آرد دل امیدوارم را
مریض عشق را نبود دوایی غیر جان دادن
مگر وصل تو سازد چاره درد انتظارم را
چو یارم ساخت با اغیار و من جان دادم از حسرت
بگویید ای برادر آن بت ناسازگارم را
صبوحی را سگ دربان خود خواند آن پری از مهر
میان عاشقان افزوده قدر و اعتبارم را
