شمارهٔ ۵۴ - در هجو شاهری
سوزنی سمرقندیمن آن کسم که چو کردم به هجو گفتن رای
هزار منجیک از پیش من کم آرد پای
خجسته خواجه نجیبی خطیری و طیان
قربع و عمعق و حکاک قرد یافه درای
اگر به عهد منندی و در زمانه من
مراستی ز میانشان همه برای و درای
مرا به شاعری اندر بگو چه باک بود
زرومه سوز کل کور پای خانه گدای
فرخج کوری بدطلعتی چنانکه به است
کلخج ر خر مغ ازو برای و درای
دو دیدگانش چون ماکیان برآمده تن
دویده ایه در او خاه زای و خاه مزای
ز جغد و بوم به دیدار شوم تر صد ره
ولی به طعمه و هیچال حجر ن همای
خبر ندارد از کار شاعری چیزی
