شمارهٔ ۳ - بشنو حکایتی ز من
سوزنی سمرقندیکور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون
سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است
طناز و پر هراس و چو پستانست در لباس
کناس و دیر آس و میانش رگ آور است
نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر
نیمور و بوالعمیر است کنده چو کندر است
اندر شود به ونها این ایر دزد وار
ایه چو دیده بانی استاده بر درست
چون ایه طاق طاق کند ایه چاک چاک
در بسترم تو گویی میدان نو درست
من دوش خفته بودم در بستر از قضا
گفتم بلای در کشاده در اندرست
در اوفتاد بدین بوالعمیر من
گویی که سختیش چو یکی پای استرست
گفتا غلام خواهم چون ماه کنده ای
ورنه بدرم آنچه لحافست و چادرست
چو طاقتم نماند برون آمدم بدر
دیدم یکی غلام که گویی صنوبرست
مست از نبید منکر و گم کرده راه خویش
موی زنخ درشت تو گویی که کنگر است
