شمارهٔ ۶۸ - راه نجات
ترکی شیرازیای دل از خواب شو دمی بیدار
پر دلی گیر و تنبلی بگذار
شب به سر رفت و آفتاب دمید
خیز و آبی بزن تو بر رخسار
سفری پیش داری ای غافل
راه دور است توشه ای بردار
کاروان بار بست و رفت از پیش
تو هم از پس همی روی هشدار
چشم بگشا و راه راست برو
راه کج را رها کن ای هشیار
گر ببارت متاع سنگین نیست
زود بگذر مترس از عشار
عقل خود را اسیر نفس مکن
که پشیمانی آری آخر کار
کی تواند دگر که فتح کند
لشکری را که کشته شد سردار
تا نسوزد دلت ز آتش عشق
کی توانی رسی به وصل نگار
گر به عقل تو نفسی غالب شد
دگر از وی امید خیر مدار
پخته کی می شود گل کوزه
ننهد تا در آتش اش فخار
