شمارهٔ ۴ - بضعه الرسول
ترکی شیرازیآه از دمی که فاطمه دخت پیمبرا
با حالتی عجیب درآید به محشرا
بر دست راستش در دندان مصطفی
بر دست چپ عمامه پر خون حیدرا
بر دوش راست جبه آغشته ای به زهر
از مجتبی حسن شه پاکیزه گوهرا
بر دوش چپ مشبک پیراهن حسین
از نوک تیر و نیزه و شمشیر و خنجرا
وارد شود به حشر به این هیات شگرف
دستی زند به قایمه عرش داورا
با چشم اشکبار ز دل ناله ای کشد
کز ناله اش فتد به دل خلق آذرا
گوید که ای الاه من ای دادگر خدای
بنگر دمی به حال من زار و مضطرا
خاهم که داد من بستانی ز دشمنان
امروز خوش دلم کنی و شاد خاطرا
زین ظلم ها که شد به من از امت پدر
گیری تو انتقام ز امت سراسرا
دندان باب من شکستند از جفا
کردند سقط محسنم از صدمه درا
بشکافتند فرق پسر عم من علی
