شمارهٔ ۲۶ - داستان غم فزا
ترکی شیرازیباز بر جان عشقم آتش برفروخت
خانه عقل مرا یکسر به سوخت
عشق آمد عقل کرد از وی فرار
می دویدم هر طرف دیوانه وار
عشق زد بر جان افگارم شرر
می دویدم هر طرف اسیمه سر
شد دلیل راه من عشق از وفا
برد یکسر تا به دشت کربلا
یادم آمد آن زمان کز صدر زین
شاه دین افتاد بر روی زمین
ساعتی آن تشنه لب بی هوش بود
از شراب عشق حقمدهوش بود
ذوالجناح آن مرکب خاص حسین
بود گرم جست و خیز و شور و شین
ابن سعد آن بی حیای بد سیر
گفت با آن کوفیان خیره سر
