شمارهٔ ۱ - شرح حال - ترکی شیرازی | ناهیدشمارهٔ ۱ - شرح حال
ترکی شیرازیآه آه از جور چرخ چنبری
داد داد از دست ظلم روزگار
از جفای این سپهر نیلگون
جای دارد گر بگریم زار زار
روز و شب چون شخص مسلولم بود
دل غمین و رنگ زرد و تن نزار
ساربان دهر گویی کرده است
در دماغ بختی بختم مهار
نه حبیبی تا که از آب وفا
از دل غمدیده ام شوید غبار
یک نفر از آشنایان قدیم
ساعتی با خود نه بینم سازگار
دوستی با هر که کردم در جهان
کرد با من دشمنی را آشکار
من به مهر ار می شوم نزدیک دوست
دوست از من می کند قهرا فرار
سوزدم از شعله ای پروانه وار
چاره جویان رو به هرکس می کنم
او به درد تازه ام سازد دچار
گشته گویی با من از بی طالعی
دوست دشمن خویش عقرب یار مار
بر در هر کس که رفتم مستجیر
بهر خود کس را ندیدم مستجار
بسکه از تن ها دلم آمد به تنگ
کرده ام تنهایی اینک اختیار
چون ندیدم فتح بابی از کسی
گشته ام از مردمان عزلت گزین
شاعری را کرده ام بر خود شعار
کو مرا یاری ست یار غمگسار
روزها کاری گرم آید به پیش
قانع استم من به یک قرص جوین
واثق استم من به لطف کردگار
شکر گویان می برم او را به کار
شکر ایزد را که با حال تباه
راست گویم غمزدایی در جهان
حاش لله نیست از کس شکوه ام
جز ز بخت خویش و چرخ کجمدار
نه مرا در کیسه باشد سیم و زر
تا کنم با زر به مردم افتخار
نه کمالی تا به امداد کمال
نه مرا حسنی که عاشق پیشه گان
در قفایم اوفتند از هر کنار
نه مرا آواز و صوت دل کشی ست
تا کنم آوازه خوانی پای تار
تا نمایم رهزنی شب های تار
نه مرا باشد غلام و نه کنیز
نه خری دارم نه اسب راهوار
در برون آرم لطیف و شاهوار
مردمان گردند گرد از هر کنار
چون بگیرم بر سر منبر قرار
روضه خوان هم نیستم کز بهر زر
بانوای شور و شهناز و حصار
نه امیرم نه وزیرم نه دبیر
نه مدیرم نه مشیرم نه مشار
خانه ها سازم وسیع و زرنگار
نیستم منشی که از یک نقطه ای
یک کنم ده ده صد و صد را هزار
نه مرا در شاعری دستی قوی ست
تا شوم با شعر گویان هم قطار
به که با این نقص های بی عدد
به که با این عیب های بی شمار
مفلسی آواره از شهر و دیار
مولدم شیراز و هندم مسکن است
بی کس و محروم از خویش و تبار
ای دریغا شغل من صورتگری ست
زین عمل هستم ز یزدان شرمسار
زین عمل دایم مرا ننگ است و عار
لیک با این شغل هرگز نیستم
شاعر استم شیوه ام مداحی است
ز آنکه جز مداحیم ناید به کار
مادح استم پیشه ام مدح علی است
سرور مردان قسیم خلد و نار
نیستم زان شاعران کز بهر زر
از امیران نقد گیرم مشت مشت
وز وزیران جنس یابم بار بار
سال و ماه و هفته و لیل و نهار
دارم امید آنکه از راه کرم
نی کنم خود را میان خلق خوار
گر در این عالم بمیرم ز افتقار
تخم خود ضایع کند در شوره زار
مدح مردم سر بسر باشد دروغ
در دروغ هرگز نباشد اعتبار
آنکه ترسید از صدای گربه ای
هر دنی را گفت باید کامکار
در حقیقت قدح باشد این نه مدح
نیست اینها حسن کس باشد عوار
بشکفد چونان گل از باد بهار
مدح خود چون بشنود آن بوالفضول
می شود مسرور و شاد و شادخوار
و آنکه از جد پدر دارد به ارث
دولت و جاه و جلال و اقتدار
مدح او را چون کسی گوید یقین
می شود پژمرده و آسیمه سار
گرچه دانم کاین سخن های رهی
لیک من حق گویم و حق آگه هست
کاین سخن ها راست نقدی خوش عیار
گفتم و انصاف می خواهم کنون
گر خلاف است این سخن های رهی
ور صحیح است و درست و بی خلاف
این سخن از من بماند یادگار