شمارهٔ ۱
ای دوست مرانم ز در خویش خدا را کز پیش نرانند شهان خیل گدا را باز آی که تا فرش کنم دیده به راهت حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را از دست مده باده که این صیقل ارواح بزداید از آیینه د
۶۰ شعر از وحدت کرمانشاهی
ای دوست مرانم ز در خویش خدا را کز پیش نرانند شهان خیل گدا را باز آی که تا فرش کنم دیده به راهت حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را از دست مده باده که این صیقل ارواح بزداید از آیینه د
لبریز تا ز باده نگردید جام ما در نامه عمل ننوشتند نام ما ما خود خراب و مست شرابیم و محتسب نبود خبر ز مستی شرب مدام ما دارم هوای آنکه ز بامش پرم ولیک بنموده چین زلف کجش پای دام ما چ
باز آهنگ جنون کردیم ما عقل را از سر برون کردیم ما جز فنون عشق کآن آیین ماست سربه سر ترک فنون کردیم ما در طریق عشق تسلیم و رضا روزگاری رهنمون کردیم ما در سراب دل روان در جوی چشم چشم
از یک خروش یا رب شب زنده دارها حاجت روا شدند هزاران هزارها یک آه سرد سوخته جانی سحر زند در خرمن وجود جهانی شرارها آری دعای نیمه شب دلشکستگان باشد کلید قفل مهمات کارها مینای می ز بن
بشنو ز ما که تجربه کردیم سال ها بی حاصلی است حاصل این قیل و قال ها حالی اگرچه رند خرابات خانه ایم لیکن فقیه مدرسه بودیم سال ها یعنی به می ز آینه دل زدوده اند رندان کوی میکده ام زنگ