شمارهٔ ۵۳
رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری لبی چو غنچه دهانی پر از شکر داری ز تنگی دهن غنچه عقل حیران است ولی ز غنچه دهانی تو تنگ تر داری تو را که گوش به نای نی است و نغمه چنگ چسان ز ناله ش
۶۰ شعر از وحدت کرمانشاهی
رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری لبی چو غنچه دهانی پر از شکر داری ز تنگی دهن غنچه عقل حیران است ولی ز غنچه دهانی تو تنگ تر داری تو را که گوش به نای نی است و نغمه چنگ چسان ز ناله ش
یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری می کند زین دو یکی در دل جانان اثری خرم آن روز که از این قفس تن برهم به هوای سر کویت بزنم بال و پری در هوای تو به بی پا و سری شهره شدم یافتم در سر کوی
ز نام بهره نبردیم غیر بدنامی ز کام صرفه نبردیم غیر ناکامی شکست شیشه تقوی ز سنگ رسوایی گسست سجه طاعت به دست بدنامی بیار باده که این آتش سلامت سوز برون کند ز تن مرد علت خامی مپرس جز
یار اگر با ما ز راه لطف بنشیند دمی در جوارش در شود شادان که دارد همدمی همچو غمگینی که بهر خویش خواهد غمگسار دل ز هجر یار مجروح است و جوید مرهمی اهل رازی کو که با او باز گویم راز دل
صحبت دوستان روحانی خوش تر از حشمت سلیمانی جان جان ها و روح ارواح است لعل ساقی و راح ریحانی با گدایان کوی عشق مگوی سخن از تاج و تخت سلطانی بگذر از عقل و دین که در ره عشق کافری بهتر
رسید موسم پیری گذشت دور جوانی چه خواهی ای دل غافل از این سراچه فانی به هوش باش که دنیا پلی ست در ره عقبا در این رهند همه رهگذر ز عالی و دانی به دور زندگی و گردش زمانه به گیتی کسی ن
به من فرمود پیر راه بینی مسیح آسا دمی خلوت گزینی که از جهل چهل سالت رهاند اگر با دل نشینی اربعینی نباشد ای پسر صاحبدلان را به جز دل در دل شب ها قرینی شبان وادی دل صد هزارش ید بیضا
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را هرگز نتوان دید جمال احدی را با خود نظری داشت که بر لوح قلم زد کلک ازلی نقش جمال ابدی را جان ها فلکی گردد اگر این تن خاکی بیرون کند از خود صفت دیو و د
یاس را هرگز مباد ای دوست در دل ره دهی زان که در این راه می افتی به چاه گمرهی نا امیدی می کند محرومش از الطاف حق گر کسی را نیست از الطاف یزدان آگهی از عدم یک گام نبود بیش تا ملک قدم
تا نشویید به می دفتر دانایی را نتوان پای زدن عالم رسوایی را سرنوشت ازلی بود که داغ غم عشق جای دادند به دل لاله صحرایی را آنکه سر باخت به صحرای جنون می داند که چه سوداست به سر این س
از باده مست گشت بت می پرست ما آمد چه خوب فرصت وصلش به دست ما ما بر امور انفس و آفاق قادریم لیکن قضاست مسیله پای بست ما هر پنجه ای به پنجه ما ناورد شکست بازوی عشق می دهد ای دل شکست
گردون چو زد لوای ولایت به بام ما سامان گرفت شرع پیمبر به نام ما در نعت این بس است که روح الامین پاک آرد سلام بارو رساند پیام ما ای خواجه بندگی به مقامی رسانده ایم کافسر رباید از سر