آغاز مکایدتی که خرس با اشتر کرد
پس روزی خرس اشتر را گفت ای برادر مرا با تو رازیست که مضرت و منفعت آن بنفس عزیز تو تعلق می دارد و ثمره خیر و شر آن جز بخاصه ذات شریف تو باز نخواهد داد لکن تو شخصی ساده دلی و درونی ک
۸ شعر از سعدالدین وراوینی
پس روزی خرس اشتر را گفت ای برادر مرا با تو رازیست که مضرت و منفعت آن بنفس عزیز تو تعلق می دارد و ثمره خیر و شر آن جز بخاصه ذات شریف تو باز نخواهد داد لکن تو شخصی ساده دلی و درونی ک
شری گفت شنیدم که وقتی خسرو را نشاط شکار برانگیخت بدین اندیشه به صحرا بیرون شد چشمش بر مردی زشت روی آمد دمامت منظر و لقای منکر او را به فال فرخ نداشت بفرمود تا او را از پیش موکب دور
روباه گفت شنیدم که خسرو زنی داشت پادشاه زاده در خدر عصمت پرورده و از سرا پرده ستر بسریر مملکت او خرامیده رخش از خوبی فرسی بر آفتاب انداخته عارضش در خانه شاه ماه را مات کرده خسرو بر
شتر گفت شنیدم که مردی تنها براهی میرفت در طریق مقصد هیچ رفیقی جز توفیق سیرت نیکو و اعتقاد صافی که داشت نداشت و دفع اذای قاصدان را هیچ سلاح جز دعا و اخلاص با او نبود گرگی ناگاه پیش
خرس گفت شنیدم که مردی بود جولاهه پیشه و زنی پاکیزه صورت آلوده صفت داشت با یکی دیگر حاشا لمن یسمع عقد الفتی بسته بود و راه خیانت گشوده هرگه که شوهر را غیبتی اتفاق افتادی هر دو را اج
شتر گفت شنیدم که درودگری بود در صنعت و حذاقت چنان چابک دست که جان در قالب چوب دادی و نگاریده اندیشه و تراشیده تیشه او بر دست او آفرین کردی زنی داشت چنان نیکو روی خوب پیکر که این دو
خرس گفت شنیدم که وقتی ماری از قم بالوان و اشکال مرقم در پایان کوهی خفته بود عقده ذنب بر رأس افکنده تا آفتاب نظرها را از منظر کریه خویش پوشیده دارد چشم باز کرد مارافسای را دید نزدیک
ملک زاده گفت شنیدم که شیری بود پرهیزگار و حلال خوار و خویشتن دار و متورع بلباس تعزز و تقوی متدرع باطنی مترشح از خصایص حلم و کم آزاری و ظاهری متوشح بوقع شکوه شهریاری آتش هیبت و آب ر