بخش ۷ - داستان گرگِ خنیاگر دوست با شُبان
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت شنیدم که وقتی گرگی در بیشه ای وطن داشت روزی در حوالی شکارگاهی که حوالت گاه رزق او بود بسیار بگشت و از هر سو کمند طلب می انداخت تا باشد که صیدی در کمند افکند میسر نگشت و آن روز شبانی به نزدیک موطن او گوسفند گله می چرانید گرگ از دور نظاره می کرد چنانکه گرگ گلوی گوسفند گیرد غصه حمایت شبان گلوی گرگ گرفته بود و از گله بجز گرد نصیب دیده خود نمی یافت دندان نیاز می افشرد و می گفت
أری ماء و بی عطش شدید
و لکن لا سبیل إلی الورود
زین نادره تر کجا بود هرگز حال
من تشنه و پیش من روان آب زلال
شبانگاه که شبان گله را از دشت سوی خانه راند بزغاله باز پس ماند گرگ را چشم بر بزغاله افتاد پنداشت که غزاله مرغزار گردون بر فتراک مقصود خویش بست آهنگ گرفتن او کرد بزغاله چون خود را در انیاب نوایب اسیر یافت دانست که وجه خلاص جز به لطف احتیال نتوان اندیشید در حال گرگ را به قدم تجاسر استقبال کرد و مکرها لابطلا در پیش رفت و گفت مرا شبان به نزدیک تو فرستاد و می گوید که امروز از تو به ما هیچ رنجی نرسید و از گله ما عادت گرگ ربایی خود به جای بگذاشتی اینک ثمره آن نیکو سیرتی و نیک سگالی و آزرمی که ما را داشتی مرا کلحم علی وضم مهیا و مهنا پیش چشم مراد تو نهاد و فرمود که من ساز غنا برکشم و سماعی خوش آغاز نهم تا ترا از هزت و نشاط آن به وقت خوردن من غذایی که به کار بری ذوق را موافق تر آید و طبع را بهتر سازد گرگ در جوال عشوه بزغاله رفت و کفتار وار بسته گفتار او شد فرمود که چنان کند بزغاله در پرده درد واقعه و سوز حادثه ناله سینه را آهنگ چنان بلند کرد که صدای آن از کوهسار به گوش شبان افتاد چوب دستی محکم برگرفت چون باد به سر گرگ دوید و آتش در خرمن تمنای او زد گرگ از آن جایگه به گوشه ای گریخت و خایبا خاسرا سر بر زانوی تفکر نهاد که این چه امهال جاهلانه و اهمال کاهلانه بود که من ورزیدم
