بخش ۸ - خطاب دستور با ملک زاده
سعدالدین وراوینیدستور را از این سخن سنگی عجب بدندان آمد و از غیظ حالت آتش غضبش لهبی برآورد زبان بی مسامحتی دراز کرد و گفت بدان ماند که ملک زاده افسانه چند همه تزویر و ترفند از بهر تشویر حال من و تقریر مقال خویش جمع کردست و می باید دانست که پادشاه را دشمن دو گونه بود یکی ضعیف نهانی دوم قوی آشکارا و ضعیف را که قوت مقاومت و زخم پنجه ملاطمت نباشد خود را در شعار دیانت و کم آزاری و صیانت و نیکوکاری بر دیده ظاهربینان جلوه دهد تا هوای دولت پادشاه در دل رعایا سرد شود و هنگامه مراد او گرم گردد پس پادشاه را بدان باید کوشید که خلل وجود این طایفه بخلال ملک او نپیوندد و دامن روزگار خود را از شرار صحبت مثل این اشرار نگه دارد
