بخش ۱۲ - داستان شگالِ خرسوار
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت شنیدم که شگالی به کنار باغی خانه ای داشت هر روز از سوراخ دیوار در باغ رفتی و بسی از انگور و هر میوه بخوردی و تباه کردی تا باغبان ازو بستوه آمد یک روز شگال را در خواب غفلت بگذاشت و سوراخ دیوار را منفذ بگرفت و استوار گردانید و شگال را در دام بلا آورد و بزخم چوبش بیهوش گردانید شگال خود را مرده ساخت چندانک باغبانش بمرودکی برداشت و از باغ بیرون انداخت
ان ابن آوی لشدید المقتنص
و هو اذا ما صید ریح فی قفص
چون از آن کوفتگی پاره ای با خویشتن آمد از اندیشه ی جور باغبان جوار باغ بگذاشت پای کشان و لنگان می رفت با گرگی در بیشه ای آشنایی داشت به نزدیک او شد گرگ چون او را بدید پرسید که موجب این بیماری و ضعف بدین زاری چیست شگال گفت
جناحی ان رمت النهوض مهیض
و حبه قلبی للهموم مغیض
فلو ان ما بی بالحدید اذابه
و بالصخر عاد الصخر و هو رضیض
این پایمال حوادث را سرگذشت احوالیست که سمع دوستان طاقت شنیدن آن ندارد بلک اگر بر دل سنگین دشمنان خوانم چون موم نرم گردد و بر من بسوزد با این همه هیچ سختی ای مرا چون آرزوی ملاقات دیدار تو نبود که اوقات عمر در خیال مشاهده تو بر دل من منغص می گذشت تا داعیه اشتیاق بعد از تحمل داهیه فراق مرا به خدمت آورد گرگ گفت ع إن الحبیب إذا لم یستزر زارا ع دوست را چیست به ز دیدن دوست شاد آمدی و شادی ها آوردی و کدام تحفه آسمانی و وارد روحانی در مقابله این مسرت و موازنه این مبرت نشیند که ناگهان جمال مبارک نمودی و چین اندوه را از جبین مراد ما بگشودی
