در ملک نیکبخت و وصایائی که فرزندان را بوقت وفات فرمود
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت آورده اند که ملکی بود که از ملوک سلف شش فرزند خلف داشت همه بسماحت طبع و سجاحت خلق و نباهت قدر و نزاهت عرض مذکور و موصوف لیکن فرزند مهمترین که باقعه القوم و واسطه العقد ایشان بود اسرار فر ایزدی از اساریر جبهت او اشراق کردی و نور نظر الهی از منظر و مخبر او سایه بر آفاق انداختی و سر انگشت ایماء عقل از سیماء او این نشان دادی
هذا ابن خیر ملوک الأرض قاطبه
فان حسبت مقالی موهما فسل
چون ملک را نوبت پادشاهی بسر آمد و این دو فراش زنگی و رومی که سرا پرده کبریاء او بر عرش زدندی فرش عمرش در نوشتند هنگام آن فراز آمد که ازین جهان بگذرد و بر دیگران بگذارد فرزندان را بخواند و بنشاند و گفت بدانید که من از جهان نصیب خویش یافتم و آنچ اندر ازل مقسوم بود خوردم سرد و گرم روزگار دیدم و تلخ و شیرین او چشیدم و تنبیه لا تنس نصیبک من الدنیا همیشه نصب عین خاطر داشتم و در زرع حسنات لیوم الحصاد بقدر وسع کوشیدم امروز که ستاره بقای من سیاه شد و روز عمر بآفتاب زرد فنا رسید مرا راهی در پیش آمد که از رفتن آن چاره نیست و اگرچ گفته اند
مرین راه را چون بپایان برند
