داستان برزیگر با مار
سعدالدین وراوینیملک گفت آورده اند که برزیگری در دامن کوهی با ماری آشنایی داشت مگر دانست که ابناء روزگار همه در لباس تلوین نفاق صفت دو رنگی دارند و در ناتمامی بمارماهی مانند و چون نهاد او را بر یک و تیرت و سیرت چنان یافت که اگر ماهیت او طلبند الا بماری نسبتی دیگر ندهد بدین اعتبار در دامن صحبت او آویخت و دامن تعلق از مصاحبان ناتمام بیفشاند القصه هر وقت برزیگر آنجا رسیدی مار از سوراخ برآمدی و گستاخ پیش او بر خاک می غلطیدی و لقاطات خورش او از زمین برمی چیدی روزی برزیگر بعادت گذشته آنجا رفت مار را دید از فرط سرمای هوا که یافته بود برهم پیچیده و سر و دم درهم کشیده و ضعیف و سست و بیهوش افتاده برزیگر را سوابق آشنایی و بواعث نیکوعهدی بر آن باعث آمد که مار را برگرفت و در توبره نهاد و بر سر خر آویخت تا از دم زدن او گرم گردد و مزاج افسرده او را با حال خویش آورد خر را همان جایگه ببست و بطلب هیمه رفت چون ساعتی بگذشت گرمی در مار اثر کرد با خود آمد خبث و جبلت و شر طبیعت در کار آورد و زخمی جان گزای بر لب خر زد و بر جای سرد گردانید و با سوراخ شد حرام علی النفس الخبیثه ان تخرج من الدنیا حتی تسیء الی من أحسن الیها این فسانه از بهر آن گفتم که هرک آشنایی با بدان دارد بدی بهر هنگام آشنای او گردد
من ندیدم سلامتی ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان
و ای فرزندان باید که در روزگار نعمت با یکدیگر بر سبیل مواسات روید و چون محنتی در رسد در مقاسات آن شریک و قسیم یکدیگر شوید و دفع شداید و مکاید ایام را همدستی واجب بینید که گفته اند ع ان الذلیل الذی لیست له عضد یعنی اعوان صدق و اخوان صفا که وجود ایشان از ذخایر روز حاجت باشد و از عواصم زخم آفت و بنگر که از نیش پشه چند که چون بنوازر و تعاون دست یکی میکنند با پیکر پیل و هیکل گاومیش چه میرود
