داستانِ شاه اردشیر با دانای مهران به
سعدالدین وراوینیشاه اردشیر با دانای مهران به خلوتی ساخت و ازو درخواست که خوردنی از پوشیدنی جدا کند و از بهر هر مأکولی و ملبوسی وعایی و جایی مخصوص گرداند دانا ی مهران به گفت بدانک من اجزاء این جهان را مجموع کرده ام در یکجای و مهر قناعت برو نهاده اگر متفرق کنم هر یک را موضعی باید و از بهر آن حافظی و مرتبی بکار آید و اعداد و اعیان آن بیشتر گردد پس کار بر من دراز شود و تا درنگری این اژدهای خفته را که حرص نامست بیدار کرده باشم و زخم دندان زهر آلوده او خورده اردشیر گفت از تنگی مقام و مأوای خود میندیش که مرا سراهای خوش و خرمست با صد هزار آیین و تزیین چون نگارخانه چین آراسته صحنهای آن از میدان وهم فراخ تر و سقفهای آن از نظر عقل عالی تر خانهایی چون رای خردمندان روشن و چون روی دوستان طرب افزای هر کدام که خواهی و دلت بدان فرو آید اختیار کن تا بتو بخشم و در آن جایگاه فرشهای لایق و زیبا بگسترانند و چندانک باید از اسباب مأکول و مطعوم معد گردانند و خدمتگاران و غلامان را هر یک بخدمتی بگمارند که گفته اند أالدنیا سعه المنزل و کثره الخدم و طیب الطعام و لین الثیاب و اگر محتاج شوی بلشکر و سپاه و اتباع چندانکه خواهی ساخته آید دانای مهربان به گفت معلومست که صدمه هادم اللذات چون در رسد کاشانه کیان و کاخ خسروان همچنان در گرداند که کومه بیوه زنان و با قصر قیصر همان تواند کرد که کلاته گدایان و داهیه مرگ را چون هنگام حلول آید راه بدان عمارت عالی معتبر همچنان یابد که بدان خرابه مختصر و زوال و فنا بساحت و فنای آن طرب سرای همچنان نزول کند که بدین بیت الاحزان محقر بنای خانه اگر تا شرفات قصر کیوان برآوری بوم بوار بر بام او نشیند و سقف سرایرا اگر باوج فرقدین و فرق مرزمین رسانی غراب البین مرگ بر گوشه ایوانش در ناله زار و پرده زیر این الامیر و ما فعل السریر و این الحاجب و الوزیر بر خواند و گوید
