داستان سه انبازِ راهزن با یکدیگر
سعدالدین وراوینیدانای مهران به گفت شنیدم که وقتی سه مرد صعلوک راهزن با یکدیگر شریک شدند و سالها بر مدارج راههای مسلمانان کمین بی رحمتی گشودندی و چون نوایب روزگار دمار از کاروان جان خلایق برمی آوردند در پیرامن شهری باطلال خرابه رسیدند که قرابه پیروزه رنگش بدور جور روزگار خراب کرده بود و در و دیوارش چون مستان طافح سر بر پای یکدیگر نهاده و افتاده نیک بگردیدند زیر سنگی صندوقچه زر یافتند بغایت خرم و خوشدل شدند یکی را باتفاق تعیین کردند که درین شهر باید رفتن و طعامی آوردن تا بکار بریم بیچاره در رفتن مبادرت نمود و برفت و طعام خرید و حرص مدار خوار مردم کش او را بر آن داشت که چیزی از سموم قاتل در آن طعام آمیخت بر اندیشه آنک هردو بخورند و هلاک شوند و مال یافته برو بماند و داعیه رغبت مال آن هردو را باعث آمد بر آنک چون باز آید زحمت وجود او از میان بردارند و آنچ یافتند هردو قسمت کنند مرد باز آمد و طعام آورد ایشان هر دو برجستند و اول حلق او بفشردند و هلاکش کردند پس بر سر طعام نشستند خوردند و بر جای مردند و زبان حال میگفت هی الدنیا فاحذروها
ازکس دیت مخواه که خون ریز خود تویی
کالا برون مجوی که دزداندرون تست
این فسانه از بهر آن گفتم که رضای نفس باندک و بسیار طلب نباید کرد و او را در مرتع اختیار طبع خلیع العذار فرا نباید گذاشت
