داستانِ پسرِ احولِ میزبان
سعدالدین وراوینیدستور گفت شنیدم که وقتی مردی بود جوانمرد پیشه مهمان پذیر عنان گیر کیسه پرداز غریب نواز همه اوصاف حمیده ذات او را لازم بود مگر احسان که متعدی داشتی و همه خصلتی شریف در طبع او خاص بود الا انعام که عام فرمودی خرج او از کیسه کسب او بودی نه از دخل مال مظلومان چنانک اهل روزگار راست چه دودی از مطبخشان آنگه برآید که آتش در خرمن صد مسلمان زنند و نانی بر خوانچه خویش آنگه نهند که آب در بنیاد خانه صد بی گناه بندند مشتی نمک بدیگشان آنگه رسد که خرواری بر جراحت درویشان افشانند دو چوب هیمه بآتشدانشان وقتی درآید که دویست چوب دستی بر پهلوی عاجزان مالند کرام عالم رسم افاضت کرم خاصه در ضیافت ازو آموختندی آن گره که سفلگان وقت نزول مهمان در ابروی آرند او در نقش کاسه و نگار خوانچه مطبخ داشتی و آن سرکه که بخیلان بهنگام ملاقات واردان در پیشانی آرند او را در ابای سکبا بودی
و یکاد عند الجدب یجعل نفسه
حب القری حطبا علی النیران
وقتی دوستی عزیز در خانه او نزول کرد بانواع اکرام و بزرگ داشت قدوم پیش باز رفت و آنچ مقتضای حال بود از تعهد و دلجویی تقدیم نمود چون از تناول طعام بپرداختند میزبان بر سبیل اعتذار از تعذر شراب حکایت کرد و گفت شک نیست که آیینه زنگار خورده عیش را صیقلی چون شراب نیست و طبع مستوحش را میان حریفان وقت که بقای صحبت ایشان را همه جای بشیشه شراب شاید خواند و وفای عهد ایشان را بسفینه مجلس از مکاره زمانه مونسی ازو به نشین تر نه
