داستانِ موش و مار
سعدالدین وراوینیگاوپای گفت شنیدم که وقتی موشی در خانه توانگر ی خانه گرفت و از آنجا دری در انبار برد و راهی به باغ کرد و مدت ها به فراغ دل و نشاط طبع در آنجا زندگانی می کرد و بی غوایل زحمت متعرضان بسر می برد
هر کاو به سلامت ست و نانی دارد
وز بهر نشستن آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
و آنک در پناه سایه حصن امن با کفایت نعمت نشستن در چار بالش خرسندی میسر دارد و بر سر این فضله ای طمع جوید سزاوار هیچ نیکی نباشد اذا الصحه و القو ه باق لک والأمن
و اصبحت اخا حزن
فلا فارقک الحزن
روزی ماری اژدها پیکر با صورتی سخت منکر از صحرای شورستان لب تشنه و جگر تافته به طلب آبشخور در آن باغ آمد و از آنجا گذر بر خانه موش کرد چشمش بر آن آرام جای افتاد دری چنان در بستان سرای گشاده که در امن و نزهت از روضه ارم و عرصه حرم نشان داشت با خود گفت
