داستانِ رایِ هند با ندیم
سعدالدین وراوینیشهریار گفت شنیدم که رای هند را ندیمی بود هنرپرور و دانش پرست و سخن گزار که هنگام محاوره در در دامن روزگار پیمودی و هر دو ظرف زمان و مکان بظرافت طبع او پر بودی و از سبک روحی و محبوبی چون حبه القلب در پرده همه دلها گنجیدی و از مقبولی و به نشینی چون انسان العین در همه دیدهاش جای کردندی روزی در میان حکایات از نوادر و اعاجیب بر زبان او گذشت که من مرغی دیده ام آتش خوار که سنگ تافته و آهن گداخته فرو خوردی ندماء مجلس و جلساء حضرت جمله برین حدیث انکار کردند و همه بتکذیب او زبان بگشودند و هر چند ببراهین عقل و دلایل علم جواز این معنی می نمود سود نمیداشت و چون حوالت بخاصیت می کرد که آنچ از سر خواص و طبایع در جواهر و حیوانات مستودع آفریدگارست جز واهب صور و خالق موادکس نداند و هرک ممکن از محال شناخته باشد اگرچ وهم او از تصور این معنی عاجز آید عقلش بر لوح وجود بنگارد این تقریرات هیچ مفید نمی آمد با خود اندیشه کرد که حجاب این شبهت از پیش دیده افهام این قوم جز بمشاهده حس بر نتوان گرفت همان زمان از مجلس شاه بیرون آمد و روی بصوب بغداد نهاد و مدتی دراز منازل و مراحل می نوشت و مخاوف و مهالک می سپرد تا آن جایگه رسید که شترمرغی چند بدست آورد و در کشتی مستصحب خویش گردانید و سوی کشور هندوستان منصرف و توفیق سعادت راه او آمد تا در ضمان سلامت بنزدیک درگاه شاه آمد شاه از آمدن او خبر یافت فرمود تا حاضر آمد چون بخدمت پیوست رسم دعا و ثنا را اقامت کرد رای پرسید که چندین گاه سبب غیبت چه بودست گفت فلان روز در حضرت حکایتی بگفتم که مرغی آتش خوار دیده ام مصدق نداشتند و از آن استبداعی بلیغ رفت نخواستم که من مهذار گزاف گوی و مکثار بادپیمای باشم و دامن احوال من بقذر هذر آلوده شود و نام من در جمله یاوه گویان دروغ باف ترفند تراش برآید که گفته اند ایاک و ان تکون للکذب واعیا و راویا فأنه یضرک حین تری ان ینفعک برخاستم و ببغداد رفتم تا ببدرقه اقبال شاه و مددهمم او بقصد رسیدم و با مقصود باز آمدم و اینک مرغی چند آتش خوار آوردم تا آنچ از من بخبر شنیدند بعیان بینند و نقشی که در آیینه عقل ایشان مرتسم نمی شد از تخته حس بصر برخوانند رای گفت مرد که بپیرایه خرد و سرمایه دانش آراسته بود جز راست نگوید لیکن سخنی که در اثبات آن عمر یکساله صرف باید کرد ناگفته اولیتر این فسانه از بهر آن گفتم تا همگنان خاصه خواص مجلس ملوک بردأب آداب خدمت متوفر باشند و از تعثر در اذیال هفوات متیقظ تمام گشت باب دادمه و داستان بعد ازین یاد کنیم باب زیرک و زروی و درو باز نماییم که چون کسی را علو همت از مغاک سفالت بافلاک بزرگی و جلالت رساند و زمام فرماندهی بدست کفایت و سیاست او دهد و کلاه سری و سروری بر تارک اقبال او نهد وجه ترقی او در کار خویش و توقی از موانع پیش برد آن چیست و طریق تمشیت و سبیل تسویت کدام و الله الموفق للرشاد فی المعاش و المعاد ایزد عزاسمه و تعالی همه اقدام جاه و جلال خداوند خواجه جهانرا در مراقی منزلت راقی داراد و طراز مفاخر و مآثرش بر آستین دین و دولت باقی بمحمد و آله الاطیبین الاکرمین
