مصافِ پیل و شیر و نصرت یافتنِ شیر بر پیل
سعدالدین وراوینیپس شیر مثال داد تا در دامن کوهی که پشتیوان شیران بود جویهای متشابک در یکدیگر کندند و چند میل زمین هامونرا شکستگیها درافکنده آب در بستند تا نم فرو خورد و زمین چون گل آغشته شد و ایشان همه هم پشت و یکروی بپیشه منیع پناهیدند و بدان حصن همچون محصنی با عفت از رجم حوادث در پناه عافیت رفتند و شیر پای در رکاب ثبات بیفشرد و عنان اتقان رای با دست گرفت فسال الله تعالی قوته و حوله و لم یعجبه الخصم و کثره الملإ حوله همه مراقب احوال یکدیگر و مترقب احکام قضا و قدر بودند تا خود از کارگاه غیب چه نقش بیرون آید و در ضربخانه قسمت سکه قبول کدام طایفه نهند و از نصیبه نصرت و خذلان قرعه ارادت بریشان چه خواهد افکند پس شجاعان ابطال و مبارزان قتال را رأی بر آن قرار گرفت که اوساط حشم و آحاد جمع لشکر چون شغال و روباه و گرگ و امثال ایشان در بیش افتادند و بمجاولت و مراوغت در آمدند و از هر جانب می تاختند و پیلان را از فرط حرکت و دویدن بهر سوی خستگی تمام حاصل آمد تا حبوه قوت و نشاطشان واهی گشت و صولت اشواط بتناهی انجامید لشکر شیر استدراج را باز پس نشستند و خود را مغلوب شکل متفادی وار بخصم نمودند و در صورت تخاذل از معرض تقابل برگشتند و روی بگریز نهادند شاه پیلان فرعون وار بفر خویش وعون بازوی بخت استظهار کرد و جمعی را از فیله آن قوم که جثه هر یک بر همت ارکان اعضا چنان مبتنی بود و پیکر هر یک بر دعایم چهار قوایم چنان ثابت و ساکن که تحریک ایشان جز بکسری که از تأیید الهی خیزد ممکن نشدی بگزید و جمله را در پیش داشت و جهت نتایج فتح و فیروزی مقدمه کبری انگاشت و دفع صدمه اولی را صبر بر دل گماشت میمنه و میسره راست کردند و ندانست که یمن و یسر از اعقاب ایشان گسست و بنواصی و اعقاب خصمان پیوست قلب و جناح بیاراست و از آن غافل که آن قلب روز بازار فتح بر کار نرود و آن جناح بخفض مذلت در اقدام مقدمان لشکر پی سپر خواهد شد صف در صف تنیده و قلب در قلب کشیده و از آن بی خبر که چون شب اشتباه حال بسحر عاقبت انجامد کوکب سعادت از قلب الاسد طلوع خواهد کرد آخر در پیش آمد و بنابر خیالی که لشکر خصم را مهره در گشاد انهزام افتادست و سلک انتظام از هم رفته با جمله حشم حمله کرد و بباد آن حمله جمله چون برگ خزانی که از شاخ بارد در آن جویهای کنده بر یکدیگر می باریدند و خاک در کاسه تمنی کرده در آن مغاکها سرنگون می افتادند تا فریاد الدم الدم الهدم الهدم از ایشان برآمد و نظار گیان قدر که از پی یکدیگر تهافت آن قوم مطالعه میکردند و محصول فدلک فضول ایشان می دیدند میگفتند که حفرهای بغی و طغیانست که بمعاول اکتساب شما کنده آمد من حفر بیرا لاخیه وقع فیه
