داستان ماهی و ماهی خوار
سعدالدین وراوینیایرا گفت که مرغکی بود از مرغان ماهی خوار سال خورده و علو سن یافته قوت حرکت و نشاطش در انحطاط آمده و دواعی شکار کردن فتور پذیرفته یک روز مگر غذا نیافته بود از گرسنگی بی طاقت شد هیچ چاره ای ندانست جز آنک به کناره جویبار رفت و آنجا مترصد واردات رزق بنشست تا خود از کدام جهت صیدی از سوانح غیب در دام مراد خود اندازد ناگاه ماهی یی بر او بگذشت او را نژند و دردمند یافت توقفی نمود و تلطفی در پرسش و استخبار از صورت حال او بکار آورد ماهی خوار گفت و من نعمره ننکسه فی الخلق هر که را روزگار زیر پای حوادث بمالد و شکوفه شاخ شرخ شباب او را از انقلاب خریف عمر بپژمراند پیری و سالخوردگی و وهن اعضاء و ضعف قوای بشری بر بشره او این آثار نماید و ناچار ارکان بنیت تزلزل گیرد و اخلاط طبیعی تغیر پذیرد و زخم منجیق حوادث که ازین حصار بلند متعاقب می آید اساس حواس را پست گرداند چنانک آن زنده دل گفت
در پشت من از زمانه تو می آید
وز من همه کار نانکو می آید
جان عزم رحیل کرد گفتم که مرو
گفتا چکنم خانه فرود می آید
و بدانک چون سفینه عمر به ساحل رسید و آفتاب امل بر سر دیوار فنا رفت مرد تا جز تببل و طاعت و توبه و انابت و طلب قبول متاب و بازگشت به حسن مآب هیچ روی نیست و جز غسلی از جنابت جهولی و ظلومی برآوردن و روی سیاه کرده عصیان را به آب اعتذار و استغفار که از نایژه حدقه گشاید فرو شستن چاره ای نه
