داستانِ پیاده و سوار
سعدالدین وراوینیراسو گفت شنیدم که وقتی مردی جامه فروش رزمه ای جامه دربست و بر دوش نهاد تا به دیهی برد فروختن را سواری اتفاقا با او همراه افتاد مرد از کشیدن پشتواره به ستوه آمد و خستگی در او اثر کرد به سوار گفت ای جوانمرد اگر این پشتواره من ساعتی در پیش گیری چندانک من پاره ای بیاسایم از قضیت کرم و فتوت دور نباشد سوار گفت شک نیست که تخفیف کردن از متحملان بار کلفت در میزان حسنات وزنی تمام دارد و از آن به بهشت باقی توان رسید فاما من ثقلت موازینه فهو فی عیشه راضیه اما این بارگیر من دوش را لب هر روزه جو نیافته ست و تیمار به قاعده ندیده امروز قوت آن ندارد که او را به تکلیف زیادت شاید رنجانید درین میان خرگوشی برخاست سوار اسب را در پی او برانگیخت و بدوانید چون میدانی دو سه برفت اندیشه کرد که اسبی چنین دارم چرا جامه های آن مرد نستدم و از گوشه ای بیرون نرفتم والحق جامه فروش نیز از همین اندیشه خالی نبود که اگر این سوار جامه های من برده بودی و دوانیده به گردش کجا رسیدمی سوار به نزدیک او باز آمد و گفت هلا جامه ها به من ده تا لحظه ای بیاسایی مرد جامه فروش گفت برو که آنچ تو اندیشیده ای من هم از آن غافل نبوده ام این بگفت و زاغ را فرو شکست و بخورد این فسانه از بهر آن گفتم تا تو از جهت عقاب همه نیکو نیندیشی و از خطفه صواعق او ایمن نباشی و رفتن بدان مقام و دریافتن آن مطلب چنان سهل المأخذ ندانی که نصیبه هر قدمی از آستان قصر این تمنی جز قصور نیست
