شمارهٔ ۵۹
یغمای جندقیاز توام با همه حسرت نه سراغی نه صفایی
بر منت با همه رحمت نه عبوری نه عطایی
ندهی بار به خویشم نه به سروقت من آیی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی
توبه از جان و سری چو از سرو جان دل به تو دادم
ای مراد سر و جان چون نکند دل ز تو یادم
من بر آن سر که بودجان به تو خوش دل به تو شادم
مردمان منع کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
بی تو در کنج غم ای پشت به خویش ای به تو رویم
گاهی از غم بخروشم گهی از درد بمویم
بارها با دل غمگین که به جان غم همه زویم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
دولت وصل تو جوییم همه هجر نصیبان
روز عمر همه بی صبح رخت شام غریبان
سال و مه با طلب کوی توام دست و گریبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
