شمارهٔ ۳
یغمای جندقیشش جهت زن قحبه بازار است گویی نیست هست
و اندر او زن قحبگی کار است گویی نیست هست
گر به دستار است باد کله ی زن قحبه شیخ
کیر خر را نیز دستار است گویی نیست هست
هر کجا یک دانه زینتخم از روی ریع
سگ به خرمن خر بخروار است گویی نیست هست
سیم خود پذرفت و سنگ افکند بر صوفی گول
زاهد زن قحبه عیار است گویی نیست هست
خاک بختی کوه پالان آسمان نه تو جوال
وز بشرزن قحبگی بار است گویی نیست هست
سیرت زن قحبگی در صورت زن قحبگان
نرم نرمک موش و انبار است گویی نیست هست
قربت زن قحبه مردم با من از روی قیاس
ماجرای کیک و شلوار است گویی نیست هست
گاد این بی آزرم مردم سخت و سست
داستان میخ و دیوار است گویی نیست هست
نفخ مهر شیخ ز امعای ضمیر اخراج به
باد بر دل در شکم بار است گویی نیست هست
این درد پیراهن آن و آن کشد شلوار این
مرز گیتی شهر سگ سار است گویی نیست هست
چند و تا کی پرسی از من در جهان بسیار چیست
در جهانبسیار است گویی نیست هست
با چنین خر مردم ار گیتی چمد در ون گاو
غم به یر اسب سردار است گویی نیست هست
