شمارهٔ ۱۵
یغمای جندقیدل چو سنگش زین سرشک لعل رنگ آید همی
بنگر اینگی کز لعل سنگ آید همی
می به نکشم باز پای از راه آن دل
در بهر پی صد رهم گر سر به سنگ آید همی
راست خم شد پشت از آنمژگان مرمرا
خود کمان هرگز شنیدی کز خدنگ آید همی
از صلاح زاهد ناید جز فساد
این مثل فاش کز بازیچه جنگ آید همی
دوده خط دود کین بزدودش از دل
آیینه کشنید کش صیقل ز زنگ آید همی
شیخ چون تحت الحنک بندد به چشم اندر مرا
راهزان ای با پالهنگ آید همی
آنقدر بارم بر زمین و آسمان
کش برینگا فرخای تنگ آید همی
ای دریغا میر غایب تا بدین خیل
در نوردم صلح اگر یکسر به جنگ آید همی
بر بدین لر ارجوزه سردار شیر
یا ز کوهه کوه هرای پلنگ آید همی
