شمارهٔ ۲۱
یغمای جندقیهان مگو مفتی همین دراعه و دستار داشت
فضل را آگه نیمگی بسیار داشت
شیخ را منصف ستایند این خلاف راستی است
بارها دیدم که از گی انکار داشت
تا به گوناگون خورد خون خرانشیخ
خویشتن را گاه جبری کرد و گه مختار داشت
خاک از این گان را نقطه ای تسلیم شد
کآسمان گی در گردش پرگار داشت
جز تنی چند آنچه زینگان دیدیم بود
در گهرگر تسبیح اگر زنار داشت
میر غایب تا چرا درچاه پنهانی خزید
گرنه از آمیز این مردم عار داشت
ای سرم خاکت بر این گان خیز از کمین
بر بدان چالش که در رزم احد کرار داشت
در به پهنه خاک از اینگان یک تن ممان
غیر ارواح مکرم کی جهان دیار داشت
مر مرا هم چاکری ز آن لشکر فیروزگیر
پادشاهی چون ترا باید چنین سردار داشت
