شمارهٔ ۲۹
یغمای جندقیز اسرار حقیقت زاهد آن دانای به
چه داند یا چه بیند کور مادرزایبه
فروش زهد و تقوی را همی سودا پزد مفتی
زهیمفتی زهی سودای به
جهان مصر است و هر چه اندر بوی جادوی فرعونی
قضا موسی و شیخ شهر اژدرهای به
بمیرد هر که زین مردم سپارد جا به فرزندش
بلیباید تا بگیرد جای به
قصاص سلخ امروز ار ز من پرسند در فردا
من و تشبیب سلاخی و آن صحرای به
موذن بانگ بی هنگام کرد ای مطرب ای دربان
رها کن حلق داودی بیفشر نای به
دو بد بینم به گیتی در یکیصوفی خر
ز صوفی خر همی تر ملای به
ملک مینای می بخشید اینصوفی را
به صوت اندر بزن مطرب ملک مینای به
حدیث از پهلوی سردار گو و ز ابروی ترکان
رها کن قصه اسکندر و دارای به
