شمارهٔ ۹ - به یکی از دوستان نوشته
یغمای جندقینامه کوتاه جامه که خامه بلند هنگامه سرکارش بدان پای و پر پرداخته بود و بر آن زیب و فربر ساخته چراغ افروز جان و دل گشت و سرسبزی افزای آب و گل خرمن تیمار را آتش دوزخ دمار افروخت و گلشن رامش را بارشی بهشت بهار افشاند از در اندام و پیکر اخت و انباز نگارش های خوش ریخت و شایان هنر بود و به گوهر و چم در دل افروزی و جان بخشی با چهر یوسف و روان عیسی روی در روی و دم اندر دم اگر خواندن و آموختن و فراگرفتن و اندوختن نیز هم براین آب و رنگ است و با این ساز و سنگ به خواست پاک یزدان و کام نام پسندان دیر یا زود پیشدان هنر گستران خواهی گشت و پیشوای روان پروران
آری هر کرا گوهر دید و دانست داده اند و بازوی تاب و توانست گشاده و آنکه دانش آموزی روشن رای و پرستای بینش افزای چون سرکار آخوندش نیز چراغ بینایی فرا راه دارد و از رنج لانه بی برگی به گنج خانه بی نیازی بار بخشد اگر خودکاهی هیچ سنگستی گوهر شکن کوه بدخشان خواهد شد و یا کرمکی شب تاب شکار خورشید درخشان همچنان چیر هوس و شاد خواست کام اندیشم که فرخ روش و فرخنده منش های سرکار ایشان هر بامدادت بی سپاس گردون و اختر فزایشی تازه زاید و آرایشی چرخ اندازه فزاید
کهن دودمان نیاکان به فر و فروغی گیتی افروز روشن و نوسازی و به رنگ و آبی نگار آرای و بهار افزای تاب گونه شیرین و آب دیده خسرو بری برومند بیخی شاخ گستر گردی و سرافراز شاخی میوه پرور زبردست هر بالا و پست آیی و نمازگاه هر خودستای و خداپرست شعر
