شمارهٔ ۱۲ - به اسمعیل هنر نوشته
یغمای جندقیاسمعیل نامه صفایی و خطر و ملاباشی و دستان بدست و دستانی که خواهی دید نگارش رفت ولی چون از رنج روزه خسته بودم و بر بوی فرو رفت خورشید و برخاست بانگ نماز تب بر تن و جان بر لب نشسته پروای درست کاری نشد اگر چاق و لاغر و زشت و زیبا نمایی دیداری از این بهتر خواهد گرفت تو هم پندآمیز نگارشی کن و کاربند شیوا سفارشی شو مگر آموزگارش که راهنمای بدی ها است و اهریمن سار افسون ددی ها روزی دو کران گیرد و آن گول بیچاره و گیج آواره از گران پویی و گران کوشی گوشه و کران گرفته در میان آید زود ترک از کار سمنان آسوده گرد و چار اسبه راه اندر کشته گیرد احمد را از این پندار خام و هنجار سرد پخته و گرم بازگردان و سامان زندگی از پراکندگی باز جوی نوشته و پیغام بچه بازی است کار سازی در رفتن و دیدن است و یافتن و رسیدن این سه چهار نوشته را اگر خامه زیبانگار تو نگار شگر و گزارش سرای بود آرایشی دیگر و پیرایشی از این خوشتر می رست
