شمارهٔ ۱۶ - به یکی از دوستان نوشته
یغمای جندقیخدایا خدایا این چه جنبش بی هنگام بود و بدرود رنج فرجام که نخست پی خورشید کامرانی روی در سیاهی نهاد و اختر زندگانی سر در تباهی رامش و خرمی ساری شد و درنگ و آرامش رخت بر رخش دربدری بست پرند و پرنیانم زیر پی خارا و خار افتاد و کوه و هامونم در دیده خانه کژدم و لانه مار آمد دم آبی از چشمه ساری نکشیدم مصرع جز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت برویم
لب نانی بر خوانی نشکستم مگر آنکه در کام جان چاشنی زهرمار انگیخت و شرنگی جان شکار آمد دمی از سینه تنگ انداز لب نکرد که جان خسته روان دمساز تاب و تب نگردید و گامی از چپ و راست نسپردم که روز سیاه روزگارم چار اسبه بر شب تاری پیشی و خویشی نجست همه دم ناله رنج پروردم آسمان گرد خاست و بهره چشمزد اشک هامون نوردم بالای خیز بهاران هماورد زیست روی زردم دور از آن گونه بهاری و چهره گلناری شکفتن فراموش کرد و بی گفت و گزار نوشین لب نغز گفتارت زبان به یکباره از گفتن خاموش نشست شکیب و درنگ را با گرانیهای کوه اندوهت سنگی نماند و خار و سنگی فرا پیش نیامد که از لخت جگر و پرگاله دل رنگی نیافت
باری کوفته و خسته خرد و شکسته رخت به ری و تن به تخت گاه سپهر فرگاه کی کشیدم فر فرخ بار سر کار ایران خدای که تخت آسمان رختش پاینده باد و اختر فرخنده بختش فزاینده به خوشتر آیین و هنگامی دست داد پیشگاه خسروانی را چاکرانه نماز بردم و ساز نیاز دادم بر خورد و نواختی بیش از آنکه دل خواست و گفتن توان کار بست
