شمارهٔ ۲۲ - به آقا محمد ابراهیم دائی فرخ خان به خراسان نگاشته شده
یغمای جندقیگرامی سرور من رفتی و درهای رامش بسته ماند و روایی رستای آرامش شکسته باد بهار خرمی سردی انگیخت و شکوفه شاخ شکفتگی زردی آورد کالای والای شادمانی سر در تباهی نهاد و اختر رخشای کامرانی رخ در سیاهی بزم جمشیدی خانه رنج و تیمار آمد و گونه خورشیدی لانه تیره و تار گردید روز گذشته بران کوی و در که با کاخ ناهیدش باد انبازی در سر بود گذشتم شادروان از گرد گران دیدم و مرد پاسبان از پاسداری برکران نسترن از گل دامان تهی داشت و انار از گرد بی برگی گونه بهی تاک ها را چفت شکسته و گسترش ها را خاک بر سر نشسته شعر
در بزمگاه مرد و می گوران نهادستند پی
بر جای چنگ و نای و نی آوای زاغ است و زغن
دادم از دل بر خاست و دود از سینه آتش در خرمن ماه و اختر زد جان دردآلود را افسردگی ها رست و روان رنج آمود را دل مردگی ها زادآری روز روشن به خورشید است و کشور خرم به جمشید سرمایه شاخ از بهار است و پیرایه کاخ از نگار سرسبزی خاک از باران است و روسرخی باغ از بهاران
آن مایه رامش و شادی و فزایش و آبادی از تو بود ابر چون سایه برداشت رو زخاک سیاه است و بهار چون دامن فراچید کار بستان تباه تهی از توفروشی های زمان بازی و تیتال های افسانه سازی جایت بیش از آن پیدا و نمایان است و آشکارا و آیان که خامه نگارش تواند یا نامه گزارش من آرم گفت یا تو یاری شنفت دور از تو درین روزگار دیر انجام گامی به کام نسپردیم و بی آن چهر رامش خیز جز با صد هزار اندوه بامی با شام نبردیم دم آبی جز با دریا دریا خون جگر گماشته نشد و روزی بی کوه کوه کاهش و رنج گذاشته نیفتاد پیوند آویزش دور و نزدیک گسستن گرفت و پیمان آمیزش ترک و تازیک شکستن همانا شنیدی سرکار نواب که یاران را سرمایه شادمانی و پیرایه کامرانی بود از افراسیابی های منوچهری بیژن آسا در چاه و روز یاران از این رستمی های منیژه منش سیاه آمد دیری گرفتار زیست و کوب فرسای رنج و تیمار گذارش همه بر سنگ و سندان بود و شمارش همه با بند و زندان پس از آنش که کالای کوی کمینه تا والا سوخته شد و باغ و راغ به کمتر بهایی پست و بالا فروخته از سرخ و زردش پول سیاهی نهشت و از خرمن و خروارش در بای هفته وماهی در نه آسمانش یک اختر نماند و از هفت آتشکده نیم اخگر به مشکوی اندرش بستر و گسترش نگذاشت و درخانه وی و خویشان چندانکه دست دوریشان گیرد خوان و خورش روی از گزندش برگاشت و بندش از پای برداشت به مهرش گشاده چهر فرا پیش خواند و کاوش و کین پیشین از گردن خویش بر دوش سپهر افکند شعر
